بازگشت به صفحه اصلی

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

 

 

 

17  شهریور 

 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک میزد 
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.

 


 

 

 

 

14  شهریور 

 

علت قبول نشدن در کنکور؟؟!!

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.

در حالي كه:

1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است

به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.

بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.

پس 126 در روز باقي ميماند.

5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.

پس 96 روز باقي ميماند.

6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است.چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.

اين خود 15 روز است.

پس 81 روز باقي ميماند.

7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص ميدهند.

پس 46 روز باقي ميماند.

8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند.

پس 16 روز باقي ميماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.

پس 6 روز باقي ميماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بيماري

طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.

11) سينما رفتن و ساير امور شخصي

هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.

چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتيجه ي اخلاقي:

پس يك داوطلب نرمال نميتواند  اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد


 

 

 

 

12  شهریور 

 

آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم!!!!

اعتماد السلطنه را می شناسید؟
وی از مقربان دربار ناصر الدین شاه قاجار بود، و مدتی وزیر انطباعات شد و کتابی چند تالیف کرد.


آورده اند روزی ناصر الدین شاه از همین آقا پرسید :"در مملکت چه چیز بیش از همه داریم؟"
گفت :" قربان پزشک ! " شاه با تعجب پرسید : دلیل این سخنت چیست؟
اعتماد السلطنه گفت: "پاسخش را خواهم گفت". دستمالی بست و وانمود کرد دندانش درد می کند...
یکی گفت: شلغم جوشیده بخور!
یکی گفت: هلیله بادام علاج است
یکی گفت: سریشم جوشیده سودمند است.
حاصل آنکه هر کس فراخور دانش خود چیزی تجویز کرد!
اعتماد السلطنه گفت: " قربان تنها خواستم عرضی را که یک هفته پیش کردم تاکیید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است!"

اگر اعتماد السلطنه امروز زنده بود می دید نه تنها پزشک فراوان است، بلکه همه چیز از همه چیز فراوان است !
سیاستمدار، ادیب، فیلسوف، مهندس، نویسنده، شاعر، نقاش، نانوا، خیاط، آشپز، باغبان و...
و دلیل آن دو چیز است: یکی نبودن تخصص و دیگری داشتن ادعا!

هر ایرانی کم و بیش امروزه مانند دو هزار سال پیش یونان قدیم فیلسوف است، یعنی از هر کاری، اندکی می داند یا ادعای دانستن آن را دارد و علت عقب ماندن و عدم سرعت در کارهای مملکت، نیز همین است!

ایرانیان ادعا دارند: هر چه خوبان همه دارند ما تنها داریم!!!

عجب اینجاست وقتی به استخوان های پوسیده پدرانمان می نازیم، در عمل به سخنان انان از همه نادان تریم.

دکتر علی حلبی

 


 

 

 

 

6 شهریور

                      

 پشیمانی

"در ایامی که صاف و ساده بودم"

به فکر درس و مشق افتاده بودم

همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود

سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود

همـــــــه درها به رویم بسته بودم

ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم

ز خواب و از خوراک افتاده بودم

بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم

خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش

پراندم از خــودم بیگانه و خویش

بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم

جگــرخون می شوم افتد چو یادم

نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم

دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم

موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم

حسابی خر شدم من گــــاف کردم

زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر

نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر

نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی

شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی

ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم

به شدت خویش را سانسور کــردم

نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره

نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره

ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی

فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی

برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک

ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک

ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم

چو خود می خواستم مجبور گشتم

ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت

ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت

ز چت کردن نمودم توبه ای سخت

خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت

بکردم آی دی او را فـــــــــراموش

نمــــودم لامپ خود را باز خاموش

نکـــــردم هیچ ایمیلی را دگـــــــر باز

خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز

کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم

کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم

خـــــلاصه خویش را محدود کردم

ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم

سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم

ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم

نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه

ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه

دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم

برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم

شدم راضی به خــــــــــامه با مربا

نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا

هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم

دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم

همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی

خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی

خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او

زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او

چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته

چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته

همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام

چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام

خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود

به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود

نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان

خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان

شدم درتست، حــاذق چون قلم چی

شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی

چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور

هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور

ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم

به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم

پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب

نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب

درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه

زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه

درآوردم ســـــــــــری در بین سرها

به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها

بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک

به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک

پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا

نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا

دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی

بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی

به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی

ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی

شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران

نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان

گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب

خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب

نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم

مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم

به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم

ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم

چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی

ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی

شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست

در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست

شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی

شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی

شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر

شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر

بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی

پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی

گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت

شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت

سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم

چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم

بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه

بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه

هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم

ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم

نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی

نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی

نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم

نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم

خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش

نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش

در این اوضـــــــاع و احوال پریشان

بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان

که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار

شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار

به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی

چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی

بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش

نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش

بـــداد آن خویش گوشی را به دستم

ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم

بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد

فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد

پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش

نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش

 

 

 

 

ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی

اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی          


ساسان برمکی


                                                                                                                                                                                                     

 

 

 

 

20 مرداد